آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

نی نی نازم

دومین پائیز زندگیت

آنیسای ناز مامان خوب فصل تابستون تموم شد و دومین پائیز زندگیت رو داری تجربه میکنی .کل روز به غیر از مواقعی که تو خواب ناز هستی یکسره تو خونه راه میری و خنده های پشت سر هم نشون میده که از این بابت کلی خوشحالی .خوب طبیعی هم هست چون توانایی و محدوده  برای ریخت و پاش و شیطونیت زیاد شده . البته این رو هم بگم که منم شکایتی از این موضوع ندارم و روزی صد بار هم کشوها رو خالی کنی جمع میکنم . فکر کنم خدا به مامان یه صبر بالقوه داده . دو تا کلمه جدید یاد گرفتی که وقتی میگی من و بابا امیر ضعف می کنیم برات معلومه خیلی شیرین زبون میشی قربونت برم من  وقتی میگم هاپو چی میگه زودی میگی آپ آپ و وقتی گربه بالای یخچال رو میبینی با تمام وجود میگی پیشیی...
9 مهر 1392

تولد یکسالگی آنیسا

  جوجه یکساله من 22 شهریور جشن تولد شما رو با 3 روز تاخیر برگزار کردیم .خدا رو شکر همه چیز خوب پیشرفت و به هممون خوش گذشت .البته من اینطور حدس میزنم  فقط وقتی نوبت مراسم کیک و فوت کردن شمع شد یه کوچولو عصبانی شدی برای اینکه همه بغلت میکردن و تو اصلا از این کار خوشت نمیاد.تا حالا این رو بهت نگفته بودم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتی بغل من هم خیلی به ندرت میمونی مگر اینکه بیرون باشیم یا خوابت بیاد .کلا دوست داری آزاد باشی قربون علایقت بشم منننننننننننننن بعد از این که این مراسم تموم شد باز شدی دخمل نانازی خودم و با یه خیار در دست بین مهمونها راه می رفتی و خنده تحویل همه می دادی عزیز جون ایشالله تولد 100 سالگی و کلی خوشی تو...
30 شهريور 1392

تولد تولد تولدت مبارک

  آنیسای مامان یکسال گذشت از روزی که اومدی و تمام وجودم رو پر از عشق کردی .عشقی که رنگ و بوی بهشتی داشت .بهشتی که با اومدنت به نام من شد .من بهشت رو با کمال میل و بدون تردید  زیر پاهام گذاشتم تا تو برای من باشی و چقدر مهربان بود که خدا مثل همیشه در مقابل یک قدم هزار قدم جلو آمد و من رو سرشار از لطف و نعمت کرد آنیسای من؛ تو بهترین اتفاق زندگی من هستی ، بهترین هدیه خدا . شیرینی که فکر نمی کنم تا آخر عمر کام من رو به این اندازه شیرین کنه. تنها سلامتی و سعادت تو آرزوی بزرگ منه و از خدای مهربون می خوام هر روزت زیباتر از روز قبل باشه یادمه برات نوشته بودم (((شیرینی  روزی که به دنیا اومدی تو ذهنمه و دو...
19 شهريور 1392

آنیسا در آستانه یکسالگی

تک گل زندگیم شمارش معکوس برای روز تولدت شروع شده و مامانی درگیره انجام کارهای جشن تولد شماست تا یه جشن خودمونی قشنگ و به یادماندنی برات بگیره. عریر دلم آفرین به این پشتکارت که تلاش کردی و موفق شدی قبل از روز تولدت راه بری . الان دیگه خیلی کم چهاردست و پا میری و بیشتر سعی میکنی راه بری هرچند خیلی زمین می خوری و این زمین خوردن ها داره روز به روز کمتر میشه آفرین همینطور ادامه بده      جا داره از زحمات بابا امیر در امر ماساژ و ورزش دادن پاهای شما با روغن زیتون که می دونم خیلی کمک کرد تشکر کنم . فک کنم دو هفته بیشتر هست که بابا امیر هر شب قبل از خواب پاهات رو ماساژمیده. بابا امیر دوستت داریممممممممممم...
14 شهريور 1392

سفر تابستونی سرد

ناز گل مامان هفته پیش که تعطیلات تابستونی بابا امیر بود تصمیم گرفته یه سفر کوچولو و سه روزه بریم سرعین که به قول خودشون شهر آبهای شفا بخش هستش.  بیشتر به خاطر عزیز رفتیم اونجا تا شاید کمی درد پاهاش کمتر بشه و ما هم به بهانه اون کمی آب و هوا تازه کنیم .ناگفته نماند که مادر و آقاجون هم یه روز قبل از ما اونجا بودن که جمعمون جمع بود و متاسفانه عمه سامره و سبحان نانازم نتونستن بیان و جاشون خیلی خالی بود. هواش خیلی عالی بود ولی برای شما سرد که من مجبور بودم بیشتر تو هتل بمونم تا خدایی نکرده سرما نخوری و این برای من از هر خوشی و آبتنی مهمتره جیگره مامان ببین نمونش که هوا چه سر بود جونم به عزیزم بگه که این روزها که داریم یواش یواش ب...
29 مرداد 1392

یازده ماهگی و اولین قدم ها

نازگل مامان دو روز دیگه یازده ماهگی رو تموم میکنی و وارد دوازده ماهگی میشی عزیزم سال پیش در این روزها چقدر برای اومدنت ذوق میکردم و دنبال خرید  سیسمونی بودم و چقدر قیافم خنده دار شده بود. شده بودم بادکنک هههههههههه و اصلا هم ناراحت نبودم . آنیسای نازم من هر لحظه عاشقت میشم ،هر لحظه که میگذره ،هر لحظه که بزرگ میشی... هر موقع شیرین کاری جدیدی ازت سر میزنه دنیا مال من میشه ، وقتی که بهم لبخند میزنی، وقتی که از شدت عصبانیت بلند بهت میگم آنیساااااااااااا و تو می خندی...چه دختر ماهی دارم من خدااااااااااااااا ممنونتم اولین قدمهات رو دیروز دیدم و از ذوق چشم هام پر شد از ظهر تا شب قدمهات از سه تا به چهار تا تبدیل شد . جالبه نه دارم تک ...
17 مرداد 1392

حنای تابستون

عشق من بالاخره اول تیر رسید و عزیز مهربون زحمت کشید و برات مراسم حنابندون تابستون رو اجرا کرد.از قدیم و ندیم گفته شده در اول تابستون اولین سال زندگی باید به بدن نی نی حنا کشیده بشه  تا از گرمازدگی و عوارض اون طی تابستون جلوگیری بشه که ما هم این رسم رو به جا آوردیم . اول که عزیز موهات رو حنایی کرد با تعجب بهش نگاه می کردی و وقتی نوبت دست و پاهات شد شروع کردی به نق زدن . عزیزمممممممممم ترسیدی از حنا هههههههههه بعد که عزیز گذاشت زمین تا کمی حنا رو بدنت بمونه با تعجب خودت رو بررسی می کردی ولی بعدش شروع کردی به گریه و وقتی من اومدم پیشت آروم شدی .مامان فدات بشه الهییییییییییییییییییی این هم دخمل حنایی من   &...
9 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی نازم می باشد